Pages

تمہید

بدھ، 29 اپریل، 2015

وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی

این خرقہ کہ من دارم در رہن شراب اولی  -  وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبہ کردم چندان کہ نگہ کردم  - در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی  - ہم سینہ پر از آتش ہم دیده پرآب اولی
من حالت زاہد را با خلق نخواہم گفت -  این قصہ اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست  -  در سر ہوس ساقی در دست شراب اولی
از ہمچو تو دلداری دل برنکنم آری  - چون تاب کشم باری زان زلف بہ تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی  - رندی و ہوسناکی در عہد شباب اولی

(خیالی تصویر)
مکمل تحریر >>

بدھ، 8 اپریل، 2015

تذکیر نبیۂ مریخ


ای زنان ای مادران ای خواہران
زیستن تا کی مثال دلبران
دلبری اندر جہان مظلومی است
دلبری محکومی و محرومی است
در دو گیسو شانہ گردانیم ما
مرد را نخچیر خود دانیم ما
مرد صیادی بہ نخچیری کند
گرد تو گردد کہ زنجیری کند
خود گدازیہای او مکر و فریب
درد و داغ و آرزو مکر و فریب
گرچہ آن کافر حرم سازد ترا
مبتلای درد و غم سازد ترا
ہمبر او بودن آزار حیات
وصل او زھر و فراق او نبات
مار پیچان از خم و پیچش گریز
زہرہایش را بخون خود مریز
از امومت زرد روی مادران
ای خنک آزادی بی شوہران
وحی یزدان پی بہ پی آید مرا
لذت ایمان بیفزاید مرا
آمد آن وقتی کہ از اعجاز فن
می توان دیدن جنین اندر بدن
حاصلی برداری از کشت حیات
ہر چہ خواہی از بنین و از بنات
گر نباشد بر مراد ما جنین،
بی محابا کشتن او عین دین
در پس این عصر اعصار دگر
آشکارا گردد اسرار دگر
پرورش گیرد جنین نوع دگر
بی شب ارحام دریابد سحر
تا بمیرد آن سراپا اہرمن
ہمچو حیوانات ایام کہن
لالہ ہا بے داغ و با دامان پاک
بی نیاز از شبنمی خیزد ز خاک
خود بخود بیرون فتد اسرار زیست
نغمہ بی مضراب بخشد تار زیست
آنچہ از نیسان فرو ریزد مگیر
ای صدف در زیر دریا تشنہ میر
خیز و با فطرت بیا اندر ستیز
تا ز پیکار تو حر گردد کنیز
رستن از ربط دو تن توحید زن
حافظ خود باش و بر مردان متن
رومی
مذہب عصر نو آئینی نگر
حاصل تہذیب لادینی نگر
زندگی را شرع و آئین است عشق
اصل تہذیب است دین ، دین است عشق
ظاہر او سوزناک و آتشین
باطن او نور رب العالمین
از تب و تاب درونش علم و فن
از جنون ذوفنونش علم و فن
دین نگردد پختہ بی آداب عشق
دین بگیر از صحبت ارباب عشق
مکمل تحریر >>

دعوت من دعوت آخر زمان


در گذشتیم از ہزاران کوی و کاخ
بر کنار شہر میدان فراخ
اندر آن میدان ہجوم مرد و زن
در میان یک زن قدش چون نارون
چہرہ اش روشن ولی بی نور جان
معنی او بر بیان او گران
حرف او بی سوز و چشمش بی نمی
از سرور آرزو نامحرمی
فارغ از جوش جوانی سینہ اش
کور و صورت ناپذیر آئینہ اش
بیخبر از عشق و از آئین عشق
صعوۂ رد کردۂ شاہین عشق
گفت با ما آن حکیم نکتہ دان
’’نیست این دوشیزہ از مریخیان
سادہ و آزادہ و بی ریو و رنگ
فرز مرز او را بدزدید از فرنگ
پختہ در کار نبوت ساختش،
اندرین عالم فرو انداختش
گفت نازل گشتہ ام از آسمان
دعوت من دعوت آخر زمان
از مقام مرد و زن دارد سخن
فاش تر می گوید اسرار بدن
نزد این آخر زمان تقدیر زیست
در زبان ارضیان گویم کہ چیست
مکمل تحریر >>

زندگانی چیست کان گوہر است

مرغدین و آن عمارات بلند
من چہ گویم زان مقام ارجمند
ساکنانش در سخن شیرین جو نوش
خوب روی و نرم خوی و سادہ پوش
فکرشان بی درد و سوز اکتساب
رازدان کیمیای آفتاب
ہر کہ خواہد سیم و زر گیرد ز نور
چون نمک گیریم ما از آب شور
خدمت آمد مقصد علم و ہنر
کارہا را کس نمی سنجد بزر
کس ز دینار و درم آگاہ نیست
این بتان را در حرمہا راہ نیست
بر طبیعت دیو ماشین چیرہ نیست
آسمانہا از دخانھا تیرہ نیست
سخت کش دہقان چراغش روشن است
از نہاب دھخدایان ایمن است
کشت و کارش بی نزاع آب جوست
حاصلش بی شرکت غیری ازوست
اندر آن عالم نہ لشکر نی قشون
نی کسی روزی خورد از کشت و خون
نی قلم در مرغدین گیرد فروغ
از فن تحریر و تشہیر دروغ
نی بہ بازاران ز بیکاران خروش
نی صدا ہای گدایان درد گوش
 
حکیم مریخی
کس در اینجا سائل و محروم نیست
عبد و مولا حاکم و محکوم نیست
 
زندہ رود
سائل و محروم تقدیر حق است
حاکم و محکوم تقدیر حق است
جز خدا کس خالق تقدیر نیست
چارۂ تقدیر از تدبیر نیست
 
حکیم مریخی
گر ز یک تقدیر خون گردد جگر
خواہ از حق حکم تقدیر دگر
تو اگر تقدیر نو خواہی رواست
زانکہ تقدیرات حق لا انتہاست
ارضیان نقد خودی در باختند
نکتۂ تقدیر را نشناختند
رمز باریکش بحرفی مضمر است
تو اگر دیگر شوی او دیگر است
خاک شو نذر ہوا سازد ترا
سنگ شو بر شیشہ اندازد ترا
شبنمی؟ افتندگی تقدیر تست
قلزمی؟ پایندگی تقدیر تست
ہر زمان سازی ہمان لات و منات
از بتان جوئی ثبات ای بی ثبات‘‘
تا بخود ناساختن ایمان تست
عالم افکار تو زندان تست
رنج بی گنج است تقدیر اینچنین
گنج بی رنج است تقدیر اینچنین
اصل دین این است اگر ای بیخبر،
می شود محتاج ازو محتاج تر
وای آن دینی کہ خواب آرد ترا
باز در خواب گران دارد ترا
سحر و افسون است یا دین است این
حب افیون است یا دین است این
می شناسی طبع دراک از کجاست
حوری اندر بنگہ خاک از کجاست
قوت فکر حکیمان از کجاست
طاقت ذکر کلیمان از کجاست
این دل و این واردات او ز کیست
این فنون و معجزات او ز کیست
گرمی گفتار داری از تو نیست
شعلہ کردار داری از تو نیست
اینہمہ فیض از بہار فطرت است
فطرت از پرودگار فطرت است
زندگانی چیست کان گوہر است
تو امینی صاحب او دیگر است
طبع روشن مرد حق را آبروست
خدمت خلق خدا مقصود اوست
خدمت از رسم و رہ پیغمبری است
مزد خدمت خواستن سوداگری است
ہمچنان این باد و خاک و ابر و کشت
باغ و راغ و کاخ و کوی و سنگ و خشت
ایکہ میگوئی متاع ما ز ماست
مرد نادان این ہمہ ملک خداست
ارض حق را ارض خود دانی بگو
چیست شرح آیۂ لاتفسدوا
ابن آدم دل بہ ابلیسی نھاد
من ز ابلیسی ندیدم جز فساد
کس امانت را بکار خود نبرد
ایخوش آنکو ملک حق با حق سپرد
بردہ ئی چیزی کہ از آن تو نیست
داغم از کاری کہ شایان تو نیست
گر تو باشی صاحب شی می سزد
ور نباشے خود بگو کی می سزد
ملک یزدان را بہ یزدان باز دہ
تا ز کار خویش بگشائی گرہ
زیر گردن فقر و مسکینی چراست
آنچہ از مولاست میگوئی ز ماست
بندہ ئی کز آب و گل بیرون نجست
شیشۂ خود را بہ سنگ خود شکست
ایکہ منزل را نمی دانی ز رہ
قیمت ہر شی ز انداز نگہ
تا متاع تست گوہر ، گوہر است
ورنہ سنگ است از پشیزی کمتر است
نوع دیگر بین جھان دیگر شود
این زمین و آسمان دیگر شود
مکمل تحریر >>

تا ابوآلابا فریب او نخورد

پیر مردی ریش او مانند برف
سالہا در علم و حکمت کردہ صرف
تیز بین مانند دانایان غرب
کسوتش چون پیر ترسایان غرب
دیر سال و قامتش بالا چو سرو
طلعتش تابندہ چون ترکان مرو
آشنای رسم و راہ ہر طریق
آشکار از چشم او فکر عمیق
آدمی را دید و چون گل بر شکفت
در زبان طوسی و خیام گفت
’’پیکر گل آن اسیر چند و چون
از مقام تحت و فوق آمد برون
خاک را پرواز بی طیارہ داد
ثابتان را جوہر سیارہ داد‘‘
نطق و ادراکش روان چون آب جو
محو حیرت بودم از گفتار او
این ہمہ خوابست یا افسونگری
بر لب مریخیان حرف دری
گفت ’’بود اندر زمان مصطفی
مردی از مریخیان با صفا
بر جہان چشم جہان بین را گشاد
دل بہ سیر خطہ آدم نہاد
پر گشود اندر فضا ہای وجود
تا بہ صحرای حجاز آمد فرود
آنچہ دید از مشرق و مغرب نوشت
نقش او رنگین تر از باغ بہشت
بودہ ام من ہم بہ ایران و فرنگ
گشتہ ام در ملک نیل و رود گنگ
دیدہ ام امریک و ہم ژاپون و چین
بہر تحقیق فلزات زمین
از شب و روز زمین دارم خبر
کردہ ام اندر بر و بحرش سفر
پیش ما ہنگامہ ہای آدم است
گرچہ او از کار ما نامحرم است
‘‘
رومی
من ز افلاکم رفیق من ز خاک
سر خوش و نا خوردہ از رگہای تاک
مرد بے پروا و نامش زندہ رود
مستی او از تماشای وجود
ما کہ در شہر شما افتاد ایم
در جھان و از جھان آزادہ ایم
در تلاش جلوہ ہای نو بنو
یک زمان ما را رفیق راہ شو
 
حکیم مریخی
این نواح مرغدین برخیاست
بر خیا نام ابوآلابای ماست
فرز مرز ، آن آمر کردار زشت
رفت پیش برخیا اندر بہشت
گفت ’’تو اینجا چسان آسودہ ئی
عمرہا محکوم یزدان بودہ ئی
از مقام تو نکوتر عالمی است
پیش او جنت بہار یکدمی است
آن جہان از ہر جہان بالاتر است
آن جھان از لامکان بالاتر است
نیست یزدان را از آن عالم خبر
من ندیدم عالمے آزاد تر
نی خدائی در نظام او دخیل
نی کتاب و نی رسول و جبرئیل
نی طوافے ، نی سجودی اندرو
نی دعائے نی درودی اندرو‘‘
برخیا گفت’’ ای فسون پرداز خیز،
نقش خود را اندر آن عالم بریز‘‘
تا ابوآلابا فریب او نخورد
حق جہانی دیگری با ما سپرد
اندرین ملک خدا دادی گذر
مرغدین و رسم و آئینش نگر
مکمل تحریر >>

خلوت نہ گنبد خضراست این

چشم را یک لحظہ بستم اندر آب
اندکی از خود گسستم اندر آب
رخت بردم زی جہانی دیگری
با زمان و با مکانے دیگری
آفتاب ما بہ آفاقش رسید
روز و شب را نوع دیگر آفرید
تن ز رسم و راہ جان بیگانہ ایست
در زمان و از زمان بیگانہ ایست
جان ما سازد بہر سوزی کہ ہست
وقت او خرم بہر روزی کہ ہست
می نگردد کہنہ از پرواز روز
روزہا از نور او عالم فروز
روز و شب را گردش پیہم ازوست
سیر او کن زانکہ ہر عالم ازوست
مرغزاری با رصدگاہ بلند
دور بین او ثریا در کمند
خلوت نہ گنبد خضراست این
یا سواد خاکدان ماست این
گاہ جستم وسعت او را کران
گاہ دیدم در فضای آسمان
پیر روم آن مرشد اہل نظر
گفت ’’مریخ است این عالم نگر
چون جہان ما طلسم رنگ و بوست
صاحب شہر و دیار و کاخ و کوست
ساکنانش چون فرنگان ذوفنون
در علوم جان و تن از ما فزون
بر زمان و بر مکان قاہرترند
زانکہ در علم فضا ماہرترند
بر وجودش آنچنان پیچیدہ اند
ہر خم و پیچ فضا را دیدہ اند
خاکیان را دل بہ بند آب و گل
اندرین عالم بدن در بند دل
چون دلی در آب و گل منزل کند
ہر چہ می خواہد بہ آب و گل کند
مستی و ذوق و سرور از حکم جان
جسم را غیب و حضور از حکم جان
در جھان ما دو تا آمد وجود
جان و تن آن بی نمود آن با نمود
خاکیان را جان و تن مرغ و قفس
فکر مریخی یک اندیش است و بس
چون کسی را میرسد روز فراق
چست تر می گردد از سوز فراق
یک دو روزی پیشتر از آن مرگ
می کند پیش کسان اعلان مرگ
جانشان پروردۂ اندام نیست
لاجرم خو کردۂ اندام نیست
تن بخویش اندر کشیدن مردن است
از جہان در خود رمیدن مردن است
برتر از فکر تو آمد این سخن
زانکہ جان تست محکوم بدن
رخت اینجا یکدو دم باید گشاد
اینچین فرصت خدا کس را نداد
مکمل تحریر >>

نغمہ توحید را دیگر سرای


برق بیتابانہ رخشید اندر آب
موجہا بالید و غلطید اندر آب
بوی خوش از گلشن جنت رسید
روح آن درویش مصر آمد پدید
در صدف از سوز او گوہر گداخت
سنگ اندر سینہ کشنر گداخت
گفت ’’ای کشنر اگر داری نظر
انتقام خاک درویشی نگر
آسمان خاک ترا گوری نداد
مرقدی جز در یم شوری نداد
باز حرف اندر گلوی او شکست
از لبش آہی جگر تابی گسست‘‘
گفت ’’ای روح عرب بیدار شو
چون نیاکان خالق اعصار شو
ای فواد ای فیصل ای ابن سعود
تا کجا بر خویش پیچیدن چو دود
زندہ کن در سینہ آن سوزی کہ رفت
در جہان باز آور آن روزی کہ رفت
خاک بطحا خالدے دیگر بزای
نغمہ توحید را دیگر سرای
ای نخیل دشت تو بالندہ تر
بر نخیزد از تو فاروقی دگر
ای جہان مؤمنان مشک فام
از تو می آید مرا بوے دوام
زندگانی تا کجا بی ذوق سیر
تا کجا تقدیر تو در دست غیر
بر مقام خود نیائی تا بہ کی
استخوانم در یمی نالد چو نی
از بلا ترسی حدیث مصطفی است
’’مرد را روز بلا روز صفاست‘‘
ساربان یاران بہ یثرب ما بہ نجد
آن حدی کو ناقہ را آرد بوجد
ابر بارید از زمین ہا سبزہ رست
می شود شاید کہ پای ناقہ سست
جانم از درد جدائی در نفیر
آن رہی کو سبزہ کم دارد بگیر
ناقہ مست سبزہ و من مست دوست
او بدست تست و من در دست دوست
آب را کردند بر صحرا سبیل
بر جبل ہا شستہ اوراق نخیل
آن دو آہو در قفای یکدگر
از فراز تل فرود آید نگر
یک دم آب از چشمۂ صحرا خورد
باز سوی راہ پیما بنگرد
ریگ دشت از نم مثال پرنیان
جادہ بر اشتر نمی آید گران
حلقہ حلقہ چون پر تیہو غمام
ترسم از باران کہ دوریم از مقام
ساربان یاران بہ یثرب ما بہ نجد
آن حدی کو ناقہ را آرد بوجد
مکمل تحریر >>

بی یدبیضا ملوکیت حرام


پیر روم آن صاحب ’’ذکر جمیل‘‘
ضرب او را سطوت ضرب خلیل
این غزل در عالم مستی سرود
ہر خدای کہنہ آمد در سجود
 
غزل
’’باز بر رفتہ و آیندہ نظر باید کرد
ہلہ بر خیز کہ اندیشہ دگر باید کرد
عشق بر ناقۂ ایام کشد محمل خویش
عاشقی راحلہ از شام و سحر باید کرد
پیر ما گفت جہان بر روشی محکم نیست
از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد
تو اگر ترک جہان کردہ سر او داری
پس نخستین ز سر خویش گذر باید کرد
گفتمش در دل من لات و منات است بسی
گفت این بتکدہ را زیر و زبر باید کرد‘‘
باز با من گفت ’’بر خیز ای پسر
جز بدامانم میاویز ای پسر
آن کہستان آن جبال بی کلیم
آنکہ از برف است چون انبار سیم
در پس او قلزم الماس گون
آشکارا تر درونش از برون
نی بموج و نی بہ سیل او را خلل
در مزاج او سکون لم یزل
این مقام سر کشان زور مست
منکران غایب و حاضر پرست
آن یکی از شرق و آن دیگر ز غرب
ہر دو با مردان حق در حرب و ضرب
آن یکی بر گردنش چوب کلیم
وان دگر از تیغ درویشی دو نیم
ہر دو فرعون این صغیر و آن کبیر
ہر دو در آغوش دریا تشنہ میر
ہر کسی با تلخی مرگ آشناست
مرگ جباران ز آیات خداست
درپے من پا بنہ از کس مترس
دست در دستم بدہ از کس مترس
سینۂ دریا چو موسے بر درم
من ترا اندر ضمیر او برم‘‘
بحر بر ما سینۂ خود را گشود
یا ہوا بود و چو آبے وانمود
قعر او یک وادی بیرنگ و بو
وادے تاریکی او تو بہ تو
پیر رومی سورۂ طہ سرود
زیر دریا ماہتاب آمد فرود
کوہہای شستہ و عریان و سرد
اندر آن سر گشتہ و حیران دو مرد
سوی رومی یک نظر نگریستند
باز سوی یکدگر نگریستند
گفت فرعون این سحر این جوی نور
از کجا این صبح و این نور و ظہور
 
رومی
ہر چہ پنہان است ازو پیداستی
اصل این نور از یدبیضاستی
 
فرعون
آہ نقد عقل و دین در باختم
دیدم و این نور را نشناختم
ای جھانداران سوی من بنگرید
ای زیانکاران سوی من بنگرید
وای قومی از ہوس گردیدہ کور
می برد لعل و گہر از خاک گور
پیکری کو در عجایب خانہ ایست
بر لب خاموش او افسانہ ایست
از ملوکیت خبرہا می دھد
کور چشمان را نظرہا می دہد
چیست تقدیر ملوکیت ، شقاق
محکمی جستن ز تدبیر نفاق
از بد آموزی زبون تقدیر ملک
باطل و آشفتہ تر تدبیر ملک
باز اگر بینم کلیم اﷲ را
خواھم از وی یک دل آگاہ را
 
رومی
حاکمی بی نور جان خام است خام
بی یدبیضا ملوکیت حرام
حاکمی از ضعف محکومان قویست
بیخش از حرمان محرومان قویست
تاج از باج است و از تسلیم باج
مرد اگر سنگ است میگردد زجاج
فوج و زندان و سلاسل رہزنی است
اوست حاکم کز چنین سامان غنی است

ذوالخرطوم
مقصد قوم فرنگ آمد بلند
از پی لعل و گہر گوری نکند
سر گذشت مصر و فرعون و کلیم
می توان دیدن ز آثار قدیم
علم و حکمت کشف اسرار است و بس
حکمت بی جستجو خوار است و بس
 
فرعون
قبر ما را علم و حکمت بر گشود
لیکن اندر تربت مہدی چہ بود
مکمل تحریر >>

دین ہزیمت خوردہ از ملک و نسب

آدم این نیلی تتق را بر درید
آنسوی گردون خدائی را ندید
در دل آدم بجز افکار چیست
ہمچو موج این سر کشید و آن رمید
جانش از محسوس می گیرد قرار
بو کہ عھد رفتہ باز آید پدید
زندہ باد افرنگی مشرق شناس
آنکہ ما را از لحد بیرون کشید
ای خدایان کہن وقت است وقت
در نگر آن حلقہ
ٔ وحدت شکست
آل ابراہیم بی ذوق الست
صحبتش پاشیدہ جامش ریز ریز
آنکہ بود از بادہ
ٔ جبریل مست
مرد حر افتاد در بند جہات
با وطن پیوست و از یزدان گسست
خون او سرد از شکوہ دیریان
لاجرم پیر حرم زنار بست
ای خدایان کہن وقت است وقت
در جھان باز آمد ایام طرب
دین ہزیمت خوردہ از ملک و نسب
از چراغ مصطفی اندیشہ چیست
زانکہ او را پف زند صد بولہب
گرچہ می آید صدای لاالہ
آنچہ از دل رفت کی ماند بہ لب
اہرمن را زندہ کرد افسون غرب
روز یزدان زرد رو از بیم شب
ای خدایان کہن وقت است وقت
بند دین از گردنش باید گشود
بندہ
ٔ ما بندۂ آزاد بود
تا صلوت او را گران آید ہمی
رکعتی خواہیم و آن ھم بی سجود
جذبہ ہا از نغمہ می گردد بلند
پس چہ لذت در نماز بی سرود
از خداوندی کہ غیب او را سزد
خوشتر آن دیوی کہ آید در شہود
ای خدایان کہن وقت است وقت
مکمل تحریر >>

از کلیسا و حرم نالان گریخت


آن ہوای تند و آن شبگون سحاب
برق اندر ظلمتش گم کردہ تاب
قلزمی اندر ہوا آویختہ
چاک دامان و گہر کم ریختہ
ساحلش ناپید و موجش گرم خیز
گرم خیز و با ہواہا کم ستیز
رومی و من اندر آن دریای قیر
چون خیال اندر شبستان ضمیر
او سفر ہا دیدہ و من نو سفر
در دو چشمم ناصبور آمد نظر
ہر زمان گفتم نگاہم نارساست
آن دگر عالم نمی بینم کجاست
تا نشان کوہسار آمد پدید
جویبار و مرغزار آمد پدید
کوہ و صحرا صد بہار اندر کنار
مشکبار آمد نسیم از کوہسار
نغمہ ہای طایران ہم نفس
چشمہ زار و سبزہ ہای نیم رس
تن ز فیض آن ہوا پایندہ تر
جان پاک اندر بدن بینندہ تر
از سر کہ پارہ ئی کردم نظر
خرم آن کوہ و کمر آن دشت و در
وادی خوش بی نشیب و بی فراز
آب خضر آرد بخاک او نیاز
اندرین وادی خدایان کہن
آن خدای مصر و این رب الیمن
آن ز ارباب عرب این از عراق
این الہ الوصل و آن رب الفراق
این ز نسل مہر و داماد قمر
آن بہ زوج مشتری دارد نظر
انم یکی در دست او تیغ دو رو
وان دگر پیچیدہ ماری در گلو
ہر یکی ترسندہ از ذکر جمیل
ہر یکے آزردہ از ضرب خلیل
گفت مردوخ آدم از یزدان گریخت
از کلیسا و حرم نالان گریخت
تا بیفزاید بہ ادراک و نظر
سوی عھد رفتہ باز آید نگر
می برد لذت ز آثار کہن
از تجلی ہای ما دارد سخن
روزگار افسانۂ دیگر گشاد
می وزد زان خاکدان باد مراد
بعل از فرط طرب خوش میسرود
بر خدایان رازہای ما گشود
مکمل تحریر >>

عشق شاطر ، ما بدستش مہرہ ایم


در میان ما و نور آفتاب
از فضای تو بتو چندین حجاب
پیش ما صد پردہ را آویختند
جلوہ ہای آتشین را بیختند
تا ز کم سوزے شود دل سوز تر
سازگار آید بشاخ و برگ و بر
از تب او در عروق لالہ خون
آب جو از رقص او سیماب گون
ہمچنان از خاک خیزد جان پاک
سوی بی سوئی گریزد جان پاک
در رہ او مرگ و حشر و نشر و مرگ
جز تب و تابی ندارد ساز و برگ
در فضائی صد سپہر نیلگون
غوطہ پیھم خوردہ باز آید برون
خود حریم خویش و ابراہیم خویش
چون ذبیح اﷲ در تسلیم خویش
پیش او نہ آسمان نہ خیبر است
ضربت او از مقام حیدر است
این ستیز دمبدم پاکش کند
محکم و سیار و چالاکش کند
می کند پرواز در پہنای نور
مخلبش گیرندۂ جبریل و حور
تاز ’’ما زاغ البصر‘‘ گیرد نصیب
بر مقام ’’عبدہ‘‘ گردد رقیب
از مقام خود نمیدانم کجاست
این قدر دانم کہ از یاران جداست
اندرونم جنگ بی خیل و سپہ
بیند آنکو ہمچو من دارد نگہ
بیخبر مردان ز رزم کفر و دین
جان من تنہا چو زین العابدین
از مقام و راہ کس آگاہ نیست
جز نوای من چراغ راہ نیست
غرق دریا طفلک و برنا و پیر
جان بساحل بردہ یک مرد فقیر
بر کشیدم پردہ ہای این وثاق
ترسم از وصل و بنالم از فراق
وصل ار پایان شوق است الحذر
ای خنک آہ و فغان بی اثر
راہرو از جادہ کم گیرد سراغ
گر بجانش سازگار آید فراغ
آن دلے دارم کہ از ذوق نظر
ہر زمان خواہد جہانی تازہ تر
رومی از احوال جان من خبیر
گفت ’’می خواہی دگر عالم بگیر!
عشق شاطر ، ما بدستش مہرہ ایم
پیش بنگر در سواد زھرہ ایم‘‘
عالمی از آب و خاک او را قوام
چون حرم اندر غلاف مشک فام
با نگاہ پردہ سوز و پردہ در
از درون میغ و ماغ او گذر
اندرو بینی خدایان کہن
می شناسم من ہمہ را تن بتن
بعل و مردوخ و یعوق و نسروفسر
رم خن و لات و منات و عسروغسر
بر قیام خویش می آرد دلیل
از مزاج این زمان بی خلیل
مکمل تحریر >>

مسجد و مکتب و میخانہ عقیم اند ہمہ


این گل و لالہ تو گوئی کہ مقیم اند ہمہ
راہ پیما صفت موج نسیم اند ہمہ
معنی تازہ کہ جوئیم و نیابیم کجاست
مسجد و مکتب و میخانہ عقیم اند ہمہ
حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوز
کہ درین خانقہ بی سوز کلیم اند ہمہ
از صفا کوشی این تکیہ نشینان کم گوی
موی ژولیدہ و ناشستہ گلیم اند ہمہ
چہ حرمہا کہ درون حرمی ساختہ اند
اہل توحید یک اندیش و دو نیم اند ہمہ
مشکل این نیست کہ بزم از سر ہنگامہ گذشت
مشکل این است کہ بی نقل و ندیم اند ہمہ
مکمل تحریر >>

منزل و مقصود قرآن دیگر است


منزل و مقصود قرآن دیگر است
رسم و آئین مسلمان دیگر است
در دل او آتش سوزندہ نیست
مصطفی در سینہ او زندہ نیست
بندہ مؤمن ز قرآن بر نخورد
در ایاغ او نہ می دیدم نہ درد
خود طلسم قیصر و کسری شکست
خود سر تخت ملوکیت نشست
تا نہال سلطنت قوت گرفت
دین او نقش از ملوکیت گرفت
از ملوکیت نگہ گردد دگر
عقل و ہوش و رسم و رہ گردد دگر

تو کہ طرح دیگری انداختی
دل ز دستور کہن پرداختی
ہمچو ما اسلامیان اندر جہان
قیصریت را شکستی استخوان
تا بر افروزی چراغی در ضمیر
عبرتی از سر گذشت ما بگیر
پای خود محکم گذار اندر نبرد
گرد این لات و ہبل دیگر مگرد
ملتی می خواہد این دنیای پیر
آنکہ باشد ہم بشیر و ہم نذیر
باز می آئی سوی اقوام شرق
بستہ ایام تو با ایام شرق
تو بجان افکندہ ئی سوزی دگر
در ضمیر تو شب و روزی دگر
کہنہ شد افرنگ را آئین و دین
سوی آن دیر کہن دیگر مبین
کردہ ئے کار خداوندان تمام
بگذر از لا جانب الا خرام
در گذر از لا اگر جویندہ ئی
تا رہ اثبات گیری زندہ ئی
ای کہ می خواہی نظام عالمی
جستہ ئی او را اساس محکمی؟

داستان کہنہ شستی باب باب
فکر را روشن کن از ام الکتاب
با سیہ فامان ید بیضا کہ داد
مژدۂ لا قیصر و کسری کہ داد
در گذر از جلوہ ہای رنگ رنگ
خویش را دریاب از ترک فرنگ
گر ز مکر غربیان باشی خبیر
روبہی بگذار و شیری پیشہ گیر
چیست روباہی تلاش ساز و برگ
شیر مولا جوید آزادی و مرگ
جز بہ قرآن ضیغمی روباہی است
فقر قرآن اصل شاہنشاہی است
فقر قرآن اختلاط ذکر و فکر
فکر را کامل ندیدم جز بہ ذکر
ذکر ذوق و شوق را دادن ادب
کار جان است این ، کار کام و لب
خیزد از وی شعلہ ہای سینہ سوز
با مزاج تو نمی سازد ہنوز
ای شہید شاہد رعنای فکر
با تو گویم از تجلی ہای فکر

چیست قرآن ؟ خواجہ را پیغام مرگ
دستگیر بندۂ بی ساز و برگ
ہیچ خیر از مردک زرکش مجو،
’’لن تنالوا البر حتی تنفقوا‘‘
از ربا آخر چہ می زاید فتن
کش نداند لذت قرض حسن
از ربا جان تیرہ دل چون خشت و سنگ
آدمی درندہ بی دندان و چنگ
رزق خود را از زمین بردن رواست
این متاع بندہ و ملک خداست
بندۂ مؤمن امین ، حق مالک است
غیر حق ہر شی کہ بینی ہالک است
رایت حق از ملوک آمد نگون
قریہ ہا از دخل شان خوار و زبون
آب و نان ماست از یک مائدہ
دودۂ آدم ’’کنفس واحدہ‘‘

نقش قرآن تا درین عالم نشست
نقشہای کاہن و پایا شکست
فاش گویم آنچہ در دل مضمر است
این کتابی نیست چیزی دیگر است
چون بجان در رفت جان دیگر شود
جان چو دیگر شد جہان دیگر شود
مثل حق پنہان و ہم پیداست این
زندہ و پایندہ و گویاست این
اندرو تقدیر ہای غرب و شرق
سرعت اندیشہ پیدا کن چو برق
با مسلمان گفت جان بر کف بنہ
ہر چہ از حاجت فزون داری بدہ
آفریدی شرع و آئینی دگر
اندکی با نور قرآنش نگر
از بم و زیر حیات آگہ شوی
ہم ز تقدیر حیات آگہ شوی

محفل ما بی می و بی ساقی است
ساز قرآن را نواہا باقی است
زخمۂ ما بی اثر افتد اگر
آسمان دارد ھزاران زخمہ ور
ذکر حق از امتان آمد غنی
از زمان و از مکان آمد غنی
ذکر حق از ذکر ہر ذاکر جداست
احتیاج روم و شام او را کجاست
حق اگر از پیش ما برداردش
پیش قومی دیگری بگذاردش
از مسلمان دیدہ ام تقلید و ظن
ہر زمان جانم بلرزد در بدن
ترسم از روزی کہ محرومش کنند
آتش خود بر دل دیگر زنند

پیر رومی بہ زندہ رود می گوید کہ شعری بیار
پیر رومی آن سراپا جذب و درد
این سخن دانم کہ با جانش چہ کرد
از درون آہی جگر دوزی کشید
اشک او رنگین تر از خون شہید
آنکہ تیرش جز دل مردان نسفت
سوی افغانی نگاہی کرد و گفت
’’دل بخون مثل شفق باید زدن
دست در فتراک حق باید زدن
جان ز امید است چون جوئی روان
ترک امید است مرگ جاودان‘‘
باز در من دید و گفت ای زندہ رود
با دو بیتی آتش افکن در وجود
ناقۂ ما خستہ و محمل گران
تلخ تر باید نوای ساربان
امتحان پاک مردان از بلاست
تشنگان را تشنہ تر کردن رواست
در گذر مثل کلیم از رود نیل
سوی آتش گام زن مثل خلیل
نغمۂ مردی کہ دارد بوی دوست
ملتی را میبرد تا کوی دوست
مکمل تحریر >>

از شگرفیہای آن قرآن فروش


گفت حکمت را خدا خیر کثیر
ہر کجا این خیر را بینی بگیر
علم حرف و صوت را شہپر دہد
پاکی گوہر بہ نا گوہر دھد
علم را بر اوج افلاک است رہ
تا ز چشم مہر بر کندد نگہ
نسخۂ او نسخۂ تفسیر کل
بستۂ تدبیر او تقدیر کل
دشت را گوید حبابی دہ ، دہد
بحر را گوید سرابی دہ ، دہد
چشم او بر واردات کائنات
تا ببیند محکمات کائنات
دل اگر بندد بہ حق پیغمبری است
ور ز حق بیگانہ گردد کافری است
علم را بی سوز دل خوانی شر است
نور او تاریکی بحر و بر است
عالمی از غاز او کور و کبود
فرودینش برگ ریز ہست و بود
بحر و دشت و کوہسار و باغ و راغ
از بم طیارۂ او داغ داغ
سینہ افرنگ را ناری ازوست
لذت شبخون و یلغاری ازوست
سیر واژونی دھد ایام را
می برد سرمایۂ اقوام را
قوتش ابلیس را یاری شود
نور ، نار از صحبت ناری شود
کشتن ابلیس کاری مشکل است
زانکہ او گم اندر اعماق دل است
خوشتر آن باشد مسلمانش کنی
کشتۂ شمشیر قرآنش کنی
از جلال بی جمالی الامان
از فراق بی وصالی الامان
علم بی عشق است از طاغوتیان
علم با عشق است از لاہوتیان
بی محبت علم و حکمت مردہ ئی
عقل تیری بر ہدف ناخوردہ ئی
کور را بینندہ از دیدار کن
بولہب را حیدر کرار کن

زندہ رود
محکماتش وانمودی از کتاب
ہست آن عالم ہنوز اندر حجاب
پردہ را از چہرہ نگشاید چرا
از ضمیر ما برون ناید چرا
پیش ما یک عالم فرسودہ ایست
ملت اندر خاک او آسودہ ایست
رفت سوز سینۂ تاتار و کرد
یا مسلمان مرد یا قرآن بمرد

سعید حلیم پاشا
دین حق از کافری رسوا تر است
زانکہ ملا مؤمن کافر گر است
شبنم ما در نگاہ ما یم است
از نگاہ او یم ما شبنم است
از شگرفیہای آن قرآن فروش
دیدہ ام روح الامین را در خروش
زانسوی گردون دلش بیگانہ ئے
نزد او ام الکتاب افسانہ ئی
بی نصیب از حکمت دین نبی
آسمانش تیرہ از بی کوکبی
کم نگاہ و کور ذوق و ھرزہ گرد
ملت از قال و اقولش فرد فرد
مکتب و ملا و اسرار کتاب
کور مادر زاد و نور آفتاب
دین کافر فکر و تدبیر جھاد
دین ملا فی سبیل اﷲ فساد

مرد حق جان جھان چار سوی
آن بخلوت رفتہ را از من بگوی
ای ز افکار تو مؤمن را حیات
از نفسہای تو ملت را ثبات
حفظ قرآن عظیم آئین تست
حرف حق را فاش گفتن دین تست
تو کلیمی چند باشی سرنگون
دست خویش از آستین آور برون
سر گذشت ملت بیضا بگوی
با غزال از وسعت صحرا بگوی
فطرت تو مستنیر از مصطفی است
باز گو آخر مقام ما کجاست

مرد حق از کس نگیرد رنگ و بو
مرد حق از حق پذیرد رنگ و بو
ہر زمان اندر تنش جانی دگر
ہر زمان او را چو حق شانی دگر
رازہا با مرد مؤمن باز گوے
شرح رمز ’’کل یوم‘‘ باز گوی
جز حرم منزل ندارد کاروان
غیر حق در دل ندارد کاروان
من نمی گویم کہ راہش دیگر است
کاروان دیگر نگاہش دیگر است

افغانی
از حدیث مصطفی داری نصیب
دین حق اندر جھان آمد غریب
با تو گویم معنی این حرف بکر
غربت دین نیست فقر اہل ذکر
بہر آن مردی کہ صاحب جستجوست
غربت دین ندرت آیات اوست
غربت دین ہر زمان نوع دگر
نکتہ را دریاب اگر داری نظر
دل بہ آیات مبین دیگر ببند
تا بگیری عصر نو را در کمند
کس نمی داند ز اسرار کتاب
شرقیان ہم غربیان در پیچ و تاب
روسیان نقش نوی انداختند
آب و نان بردند و دین در باختند
حق ببین حق گوی و غیر از حق مجوی
یک دو حرف از من بہ آن ملت بگوی
مکمل تحریر >>

اک نظرِ کرم اِدھر بھی مہربان !